تبلیغات
ღღ♥تنهـــــــــایــــی♥ღღ

ღღ♥تنهـــــــــایــــی♥ღღ

بودنت رادوست دارم...

ﺑﻮﺩﻧﺖ ﺭﺍ ﺩﻭﺳــــــــــــــــــــــــــــــــــﺖ ﺩﺍﺭﻡ .... ﻭﺍﺩﺍﺭﻡ ﻣــــــــــﯽ ﮐﻨﯽ ﮐﻪ ...
... ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ ﻓﮑﺮ ﻧـــــــــــــــــــــﮑﻨﻢ ....ﺟﺰ ﺗـــــــــــــــــــــــــﻮ !....

نگاهـت را گره بزن 
به هر لحظـه مــن 
حس امنیــت میکنم 
وقتی تــــو

درگیرمنی


 



[ جمعه 18 تیر 1395 ] [ 10:36 ق.ظ ] [ نفس ] [ نظرات() ]

چقدرمردی>؟...

چقدر مردی؟
که موهایم را ببافی؟
که رنگ بزنی به لبهام و ناخن هام؟

چقدر زنم؟
که دکمه هایت را ببندم؟
که برنج قد بکشد از انگشت هام؟
.
کدام عاشق تریم؟
من که وقتِ رفتن در را محکم می کوبم تا صدای غر زدن هایت را بشنوم
یا تو که قبلِ رفتن مرا نمی بوسی
مبادا به هم بریزد ... آرایشم ؟



[ سه شنبه 8 تیر 1395 ] [ 01:19 ب.ظ ] [ نفس ] [ نظرات() ]

بعضی رفتن ها...

بعضی رفتنا دست خود آدم نیست، اصلا شما نیستین كه تصمیم می گیرین اصلا بعضی رفتنا به دل نیست، دلتون نمیاد اما درست جایی ایستادین كه نقطه رفتنتونه

 اونجایی كه كاسه ایستادنتون لب به لب پر شده و فقط كافیه یه حرف، یه آدم، یه اتفاق كمی تكانتون بده تا استارت رفتنون بخوره تا روشن بشین

 اونجایی كه حقیقت هر چن تلخ، هر چن تیره، هر چن سخت، جلوی چشماتون میاد. حقیقتی كه به شما می فهمونه وقت رفتنه، رفتنی كه

مثله نوری شبیه گلوله های آتش بازی تو آسمان شب، جلوی چشماتون روشن می شه. 

اونجایی كه دیگه مجال موندن نیست. دقیقا میدونید كه این بار باید صحنه رو خالی كنین ، باید گُم و گور بشین توی خودتون من اسمش رو میزارم

" تسلیم " اما به نظرم سخت ترین قسمت داستان اونجایی نیست كه شما تسلیم می شین بلكه درست جاییكه  باید دقیقا راهتو از كسی

جدا كنین كه تموم راه ها و تموم لحظه ها رو با اون قدم زدی ، سخت ترین زمان اونجایی كه از یه نفر فقط صداهای بریده بریدش توی سرتون

میمونه ، جاییكه پیه همه چیزو به تنتون می مالین ، پیه تنهایی، خود خوری، نگاه ها اما میرین. زمانیكه دیگه راه به جلو معنی نداره یه دیوار،

یه سد، جلوتون ایستاده ، نه اونقدر كوچیك و نه اونقد سست كه برداشته بشه بلكه بلند و محكم  اونجاییکه دلیل زندگیتون شما رو گوشه

رینگ انداخته و بی وقفه می كوبه ، یه ضربه پشت ضربه بعدی  و با این كه زورتون به اون می رسه ، اما فقط عاشقانه نگاهش می كنین

 

 به نظرم آدم دقیقا تیر خلاص رو از اونایی می خوره كه دلیل بوده برای زنده بودنش. به نظرم بعضی رفتنا دست خود آدم نیست، بلكه برات

تصمیم می گیرن تا بری. خودشون می برن و می دوزن و زمانی می رسه كه هاج و واج و شوكه از یك شُك بزرگ، بُریدی و در حال رفتنی ،

انگار كه كسی دنبالتون كرده باشه ، بدون اونکه سر بگردونی می ری و صدایی از درون بهت دستور میده كه " برنگرد ، فقط برو" ...

 

 و بعد از اون  همیشه در حال رفتنی ، رفتنی كه تمومی نداره ، رفتنی كه بعد از اون خودتون رو خُرد و خسته در فاصله هزاران كیلومتری از

اون آدم می بینی. رفتنی كه نمیشه انكارش كرد. رفتنی كه خاری میزاره توی سینه تون. رفتنی كه به معنای دقیق كلمه جونتون رو می گیره. 

شاید اون كسی كه رفته ، شما هستین اما در واقع كسی دیگه ای تنهاتون گذاشته ...




[ دوشنبه 24 خرداد 1395 ] [ 01:30 ب.ظ ] [ نفس ] [ نظرات() ]

کوتاه مینویسم...

کوتاه مینویسم ...

اما ...

" تو " .
..
بلند بخوان ...! به ..
.
بلندای احساسم : ..
دوستت دارم
 .


[ شنبه 22 خرداد 1395 ] [ 01:48 ب.ظ ] [ نفس ] [ نظرات() ]

پنجره قلبم را....

پنجره قلبم را

به سوی چشم های تو باز می کنم

تا نگاه تو سرشار کند

لحظه لحظه احساسم را

تا من پر از حس تو بودن باشم

و تو

لبریز از احساس من

عشق دریایی است

تا در این دریا غرق نشوی

نمی توانی به مروارید کف آن دست پیدا کنی


پنجره قلبم را

به سوی چشم های تو باز می کنم

تا نگاه تو سرشار کند

لحظه لحظه احساسم را

تا من پر از حس تو بودن باشم

و تو

لبریز از احساس من

عشق دریایی است

تا در این دریا غرق نشوی

نمی توانی به مروارید کف آن دست پیدا کنی



[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ 11:30 ب.ظ ] [ نفس ] [ نظرات() ]

.: تعداد کل صفحات 10 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]